امروز روز آخری بود که یه چیزی مثل نمایشگاه وجود داشت ولی متاسفم چه نمایشگاهی!همه کاری توش رخ میداد غیر از تماشا کتابا و روم به دیوار خریدن کتاب.............(البته این تبصره رم بزنم که یه عده ای هم دوست داشتن کتاب بخرن ولی مسئله بودجه و گرونی و ............ و خلاصه یه سری ایتم های دیگه اونا رو این شکلی کرد:
)
مایی که این همه دم از فرهنگو فرهنگی می زنیم اینه وضعمون وای به حال اونایی که این ادعا رو ندارن.ولی تجربه با این اخر جملم مخالفه طوری که کشورای دیگه سرانه مطالعه زیر ۱ ساعت ندارن ولی ما با کلی رابطه ها رو دستکاری کردن و استفاده از بند..... بالای ۲ دیقه نداریم
چراااااااااااااااااا اینطوری ایم ماااااااااااااااااااااااا؟
خلاصه چی میشه گفت!
امروز روز وداع با همه چی بود:
۱.وداع با ارمانها که خیلی وقته داریم این کارو می کنیم
۲.وداع با اقشار اسیب پذیر موجود تو جامعه
۳.وداع با تمام خاطرات بچگی:اون موقع که همه پا بودن به همدیگه کادو فرهنگی بدن ولی الان.......
۴.وداع با همه ادعا ها و قلدر بازیا
و..........................
رفت آنچه رفتنی است،ولی "حق" نرفتنی است
باور مکن که باطلی آن را سترد و رفت
گرچند روز جلوه حق ناپدید شد یا باطلی بزد دستبردی به حق و رفت
حق برنیوفتاد زین،بلکه ناکسی آلوده کرد جام حقیقت به زهر و رفت
بالاخره بعد از مدتها دوری ما برگشتیم.ولی این سری با یه سوال خیلی بزرگ که شاید برای همتون تا حالا پیش اومده باشه!
نظر شما رو راجع به واژه ای به اسم عشق می خواستم بدونم.اینکه چه جوری بوجود میاد؟چجوری میشه باهاش کنار اومد.و.......................
خوشحال میشم نظرتونو بدونم.
شب،در فضای تار خود آرام می گذشت
از راه دور،بوسه سرد ستاره ها
مثل همیشه،بدرقه می کرد خواب را
چشمان من به وسوسه خواب گرم شد...
ناگاه،بندهای زمین در فضا گسیخت!
در لحظه ای شگرف،زمین از زمان گریخت!
در زیر بسترم،چاهی دهان گشود
چون سنگ در غبار سیاهی رها شدم
می رفتم آنچنان که ز هم میشکافتم!
انگار،خانه ها وگذرهای شهررا
چندین هزار دست غربال میکنند
در آن خرابه ها دیدم که مادری
به عذای عزیز خویش در خون نشسته بود
در زیر خشت خاک
دیگر زمین تهی است
دیگر بروی دشت
آن کودکان ناز
آن دختران شوخ
آن باغهای سبز
آن لاله های سرخ
آن چهره های سوخته از آفتاب نیست
تنها در آن دیار ناقوس ناله هاست که در مرگ زندگی است
چند روزی هست که دلم هوای پارسال رو کرده.درست یادم نیست که چه روزی بود رفتیم قم،ولی تا
جایی که یادم میاد همین حوالی بود.چه زود گذشت!چه حال و هوایی داشت: یکی التماس دعا داشت(قبل از رفتن)، یکی دیگه گریه میکرد که نمی تونست بیاد،یکی رو هرچی اصرار کردیم نیومد و دو تا مهمون خارجی هم داشتیم به نام آقا جوادگل و جناب بروس لی الممالک که از اصفهان قدم بر چشمان ما گذاشتند و در صحن امام خمینی به ما اضافه شدندو......... و در آخر هم یکی تو خود شهر قم بهمون اضافه شد.خلاصه از هر چی بگم باز داغ دلم بیشتر تازه میشه. حال و هوای شب جمکران،نماز مسجد رو خوندن ،دعای ندبه خوندن،گشت و گذار برای نخوابیدن،البته اگر هم میخواستیم بخوابیم هم جو اونجا نمی گذاشت.
خلاصه گفتم چند تا عکس منتخب براتون بگذارم تا یاد آور خاطرات باشم.بازم از این قرارها بگذارید.
(راستی برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید)
یا علی مدد
که در دفاع از شهرشون تو خرمشهر مونده بودن، غارت خونه ها،مدفون کردن خواهر زیر خاک به خاطر عشق به او،محاصره شهر تا قبل از شب، یادآوری یه عشق قدیمی، بازگرداندن اجناس یکی از خانه ها و......و کشته شدن تعدادی از بازمانده ها(مخصوصا بچه ای ۲ یا ۳ ساله)و................................... وصیت کردن افراد باقی (تأثیر گذارترین قسمت فیلم) ...................... و در پایان خود را به امواج رودخانه کارون سپردن و
پایان فیلم
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم(بنیاد امور کنکوریهای خاص)
ما را دعا کنید.
بسمه تعالی
چند روز پیش تو حیاط دانشکده سیسیل یه چیزی توجه من و نماینده دون کورلئونه رو به خودش جلب
کرد که من رو ترغیب کرد تا در عین داشتن کارهای بسیار و نداشتن وقت این پست رو بگذارم.
این چیز جالب یه اطلاعیه بود.اطلاعیه ای که تیترش این بود:کارگاه ازدواج دانشجویی و فقط کسانی رو خطاب قرار داده بود که توی جشن ازدواج دانشجویی شرکت کردند.همون موقع به کورلئونه گفتم که "پاپی میشه برای من یه زوج پیدا کنی تا من هم بتونم مثل بقیه تو این کارگاه خیلی خیلی مفید شرکت کنم."
می دونید جوابش چی بود؟!گفت:...........................
رفتم به بارگاه ذات اقدس و همین ها رو تکرار کردم،دیدم که نه،مثل اینکه هیچ کس منو دوست نداره(ذات اقدس دستور دادند تا بروسلی الممالک یک ۵۴۰ درجه نثارمان کنند)![]()
منم حالا یه نقشه توپ برای این کارگاه دارم.چون جستجو کردم دیدم این کارگاه رو بارگاه ذات اقدس برگزار میکنه.منم برای تلافی سی دی این کارگاه رو بیرون منتشر کردم و یه پول خیلی خوب به جیب زدم تا از بارگاه یه انتقام توپ گرفته باشم تا از این به بعد امکانات مکفی در اختیار مسئول مولتی مدیای دربار قرار بدن
.من میخواستم اون کارگاه رو پخش مستقیم ببرم برای کلاسهای !!!!!!!!!!! و یه پول خوب هم گرفته بودم،ولی.......................................
بسمه تعالی
ما دوباره اومدیم.همون مزاحم همیشگی.این که میبینین دارم آپ می کنم خودم نمی خواستم.از طرف بارگاه ذات اقدس ما را تهدید کردند که ما را چکی خواهند کرد و سه شب در
بازداشتگاه خواهند خوابید.
بی خیال.اصلا بگذریم.نمی دونم چم شده.خیلی خسته شدم.فکر کن کنکور دادی گفتی دیگه تموم شده!میتونی راحت استراحت کنی و به قولی پاهاتو رو هم بندازی و بشینی راحت پای اینترنت و هر کاری که خواستی بکنی.اما.......
اما حیف که همه اینها خوابی بیش نبودند و همشون یک روز بعد از کنکور مثل یه ابر از بالای سرم پریدند.فکر کن ۲۴ واحد این ترم داری و از ۱۰ تا درسی که داری باید به ۹ تا از اساتید تحقیق تحویل بدی.اصلا نمی دونم این همه کار رو برای چی باید انجام بدم؟اصلا میدونی چیه:از بی هدفی تو زندگی بدم میاد.خلاصش کنم:
خیلی خسته شدم
بسمه تعالي

وجدان:
رفته بوديم عيد ديدني!(يه مهموني كه براي پسر عمه گرامي گرفته شده بود.)جون تازه از آلمان برگشته بود.نشسته بوديم و حرف مي زديم و از همه چيز مي گفتيم.از خدماتي كه تو اين طرف و آن طرف شهر در اختيارت مي گذارند و .......ولي تو بين صحبت هايي كه با هم داشتيم يك نكته خوبي رو كه بهش اشاره كرد اين بود كه آنها در همه كارهايي كه انجام مي دهند وجدان خود را به عنوان يك ناظر بر كارهاي خود مي پندارند.اين همون چيزي هست كه متأسفانه در كشور ما يكي از جيزهايي است كه به ندرت يافت مي شود.سؤالي كه براي من پيش اومد اين بود كه چرا بايد اينگونه باشه؟مگه ما خودمون رو به عنوان مسلمون قبول نداريم؟!چرا از صبح تا شب به همديگه دروغ ميگيم و به قولي همديگر رو مي پيچونيم؟اي كاش مي توانستيم به پاكي كودكيمان بازگرديم و صداقت را درتمام رفتارهايمان اجرا كنيم !نمي دونم شايد من هم يه روزي يك بورسيه از بارگاه ذات اقدس همايوني گرفتم و براي ادامه تحصيل رفتم اونطرف.بايد ديد که آيا ذات اقدس با اين بيشنهاد موافقت مي نمايند يا خير؟ولي جداي از اينها اندكي با خودمون فكر كنيم و ببينيم تا جه حد وجدان خودمون رو ناراحت نكرديم؟
يا حق